۱-تقدیم به پدر عزیزم:
می دانم که مرا دوست دارد
و سر افرازی من آرزوی دیرینه اوست
میدانم که تمام روزهایم که می آیند
چون که نیامده اند دردی است در دل او
پدرم !
شاید تو بهتر از همه معنای سلول را بدانی
و من ، این کمترین
به پاس هدیه بزرگی به نام زندگی
که تو به من داده ای
از اعماق وجودم
با تک تک سلول هایم
به تو قول می دهم و عهد میبندم
که تا مرگم ، تا لحظه ای که جان دارم
نامی و یادی نکو از تو سازم
چنان که شایسته توست و خود تو
نیز پیش از من
یادی نکو از خود ساخته ای
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتیرفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم براهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما بسختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریا ی عشقت باز یه گوشه ای می مونم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟
هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر از پژوکم در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
حمید مصدق
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
حمید مصدق
بچه ها دیدین سال ۸۶ هم با همه خوبی ها و بدی هاش تمام شد.منو بگو که دوم فروردین تولدم بود و یه سال بزرگتر شدم(حداقل از لحاظ عددی
بابا ۲۱ سالمه خیلیه نه
)دیشب تا صبح داشتم به کارایی که پارسال کردیم فکر میکردم.میخوام دیگه برام مهم نباشه کی پشت سرم حرف میزنه..کی درباره من چی فکر میکنه..میخوام با همه دوست باشم و همه رو دوست داشته باشم و از کسی کینه ای به دل نداشته باشم ولی این انتظارو نداشته باشم که همه دوستم بدارند. خدایا یعنی میشه؟؟؟؟

چرا از دست دلم دلگیری
مگه جرمی کرده
نگاتو از چشم من میگیری
بگو ای زخم دلم
که گناه من چی بود
من تورو خواستم بگو
توی قلب تو کی بود
بگو تو برگ گلم
چی شده که رنجیدی
مگه عشق منو تو
با چه عشقی سنجیدی
نگو که اشک چشام و
نه تو اصلا ندیدی
یادمه که دیدی و
تو به اشکام خندیدی
تو که خوب دلت اومد
رو دلم پا بذاری
خاطراتتو کی گفت
تو دلم جا بذاری
تو چرا راضی شدی
تو نگام غم بذاری
چه جوری راضی شدی
منو تنها بذاری
چرا ناز چشاتو
مگه من کم کشیدم
چشاتو بستی نبینی
که چه رنجی کشیدم
توی رویا سرم و
روی شونت میذارم
تو نگام میکنی و
من واسه تو می بارم
چرا از عذاب من
داری لذت می بری؟
مگه من چی کم گذاشتم
داری ذلت می خری؟
به گمون آدما
تو تموم دردمی
اونا که خبر ندارن
واسه من یه مرهمی
رفتی اما یاد تو
همیشه تو قلبمه
کاش منو یه روز بخوای
این تمومه حرفمه
دلی که یه روزی دل بود داره بونتو میگیره
زخمی که زدی به قلبم بد جوری قلبمو لرزوند
لحن واژه های تلخت منو از عاشقی ترسوند
نه ازن یه نامه دارم نه یه عکس یادگاری
ولی اینو خوب میدونم که دیگه دوستم نداری
عقربه های رو ساعت راه میرن مثل یه لاک پشت
تو رها کردی و رفتی این دقیقه ها منو کشت
*********
اون کلام آخر تو زده قلبمو شکسته
عشق تو گذاشته رفته همه درها رو بسته
من واسه تو یه مزاحم تو واسه من یه گل ناز
تو همیشه شاکی از من من همیشه دردسر ساز
نه ازت یه نامه دارم نه یه عکس یادگاری ولی اینو
خوب میدونم که دیگه دوستم نداری
عقربه های رو ساعت راه میرن مثل یه لاکپشت
تو رها کردی و رفتی این دقیقه ها منو کشت
**********
تا حالا براتون پیش اومده از خونه خارج شید بعد یه هو یادتون بیفته یه چیزی رو تو خونه جا گذاشتید؟
شده با عجله برگردید و دسته کلیدتون رو در بیارید و یه کلید اشتباهی رو تو قفل کنید و از شانس بد کلید
تو قفل گیر کنه؟وقتی عصبانی می شیم و با عجله بدون فکر حرف می زنیم بعضی حرفامون هم می
شن عین همین کلیدهای اشتباهی که تو قفل قلب آدما گیر می کنن.تو این مواقع معمولا طولی نمی
کشه که از حرفامون پشیمون می شیم اما با کلیدی که تو قفل گیر کرده چیکار می کنید؟کلید رو با قدرت
می کشید بیرون؟اگه یه خرده خوش شانس باشید کلید در می یاد اما قفل آسیب می بینه.بیایید قبل از
اینکه کلمات از پل ذهنمون عبور کنن و روی جاده زبونمون جاری بشن فقط ده ثانیه سکوت کنیم.بیایید
نذاریم حرفامون سنگی بشه و چینی نازک قلب کسی رو بشکنه.قدیمی ها می گفتن:چینی شکسته
رو می شه بند زد اما قلب شکسته رو...
این مطلبمو من تو وبلاگ قلب مهربون دیدم که دوست خوبم هانیه خانم نوشته بود. منم چون ازش خوشم اومده بود اونو تو وبلاگ گذاشتم.
بله...گاهی اوقات ما آدما حرفایی می زنیم که قلبای اطرافیانتون رو میشکونیم ولی از اون سخت تر اینه که یکی پشت سرت همه جا پر کنه که تو درباره کسایی که اتفاقا براشون احترام زیادی قائل بودی در غیابشون حرفایی می زنی که با شنیدنشون از شرم نمیتونی سرت رو بلند کنی و در حضورشون ظاهرت رو حفظ می کنی.فقط میتونم بگم که خوشحالم از اینکه بعضی از دوستام واقعیت رو فهمیدند و اینکه اگه من این حرفا رو زده باشم یا اینکه چنین شخصیتی داشته باشم که این فرد ازمن ساخته دیگه از خودم بیزار میشم ولی اگه این چیزایی که گفته ساخته خودش باشه(به قول خودش نوعی مصلحت اندیشی برای من) باشه واقعا نمی بخشمش و واگذار خدا می کنم و ثانیا اونی که با شنیدن این حرفا سریعا اونا رو قبول کرد و حتی به من اجازه دفاع از خودمم نداد و برام حکم صادر کرد با اینکه اون موقع من هنوز از این موضوع خبر نداشتم و فکر میکردم ناراحتیش به خاطر یه موضوعه دیگه هستم به نظرم کم تقصیر نیست.
بیتوته کوتاهیست جهان در فاصله گناه و دوزخ
و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی.
عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندتران اند
خامش منشین
خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی.

